تبليغاتX
برای گربه ام

برای گربه ام

ای غم! تو درحوالی دل، ول معطلی......در ارتباط با تو به کتمان رسیده ام

قمــــــــــــــــــــــــــــــــارباز3

حالا تو را، و چشمان تو را، طور دیگر نگاه می‌کنم. یعنی، به خودم، به چشمانم، جرات داده‌ام تورا طور دیگری نگاه کنم. نگاهی که مدت‌ها در درونم منسوخ شده بود. ور افتاده بود. ناپدید شده بود و من، باور نداشتم که دیگر نگاهم با نگاه کسی آن‌طور هم‌خوابگی کند. حالا تو، در مرکز تلاقی تمام افکار من ایستاده‌ای. همان‌طور که با لباس عروسی ایستاده بودی و به درخت سبزی که پشت اندام ظریفت بود، تکیه داده بودی. دستانت را پشت کمرت در هم،  گره کرده‌ای و زل زل به من نگاه می‌کنی. آیا خواستن فرا تر از زمان و مکان نیست؟ یادت هست گفتم زندگی قماربازی قحار است؟ یا خیلی دیر می‌آید، یا خیلی زود. که من دچار دیرهایش هستم و تو هنوز در وسط‌ترین نقطه‌ی افکارم، لوندانه و معصومانه پلک‌هایت را بهم می‌زنی و لبخند روی لبانت نقش می‌بندد.  تو همان‌طور که باید باشی، هستی. زیبا، معصوم، پر از عصیان، پر از خواستن، وحشی، مهربان، دچار، و دور. جمعی از تناقض‌ها و تفاوت‌ها و من، تناقض‌هایت را دوست دارم که تمام‌شان از تو هستند.
چند شبی‌ست که جرات کرده‌ام تو را طور دیگر نگاه کنم. ترکیبی از چشمانت را و لبان بُق کرده و خندانت را دور از افکار پریشانم، لای پرهای قویی که مدت‌ها بلااستفاده بودند، نگاه می‌دارم و قاب کرده‌ام تو را، زیبای من. زیبای من؟! نه نه نه... تو هیچ‌گاه برای من نبودی، نیستی و نخواهی بود. تنها سهمم، عکس قاب کرده‌ی اندام ظریف و صورت معصومت، هنگامی که در میان شالیزاری سبز، ایستاده‌ مرا زل زل نگاه می‌کنی‌ست. تنها سهمی که قاب کرده‌ام و بر دیوار ویران شده‌ی افکارم زده‌ام. حیف دلبرم،حیف عزیزم،که انگار این عشق را سر رسیدن نیست!انگار قرار نیست به هم برسیم،تو میروی پی زندگیت و من همچنان با تو عشق بازی میکنم از روی صفحه کیبورد! و تو میروی و من میمانم با اندوه سالیان!حقیقتی است به هر حال،رفتن تو،ماندن من!
صورتم مرطوب شد. گریه می‌کنی مهربانم؟ بلند شو، سرت را زیر آب سرد بگیر، صورتت را بشور و بیا. تازه ابتدای صحبت است و هنوز حرف‌های نگفته زیاد دارم. حرف‌های نگقته‌ای که به تو گفته‌ام و حالا در کادو پیچی از کلمات رام نشده و وحشی جولان می‌دهند، سرازیر می‌شوند تا برای تو بنویسم...

حالا تو را زیبا تر از قبل نگاه می‌کنم. شهوت کشف چشمانت خواب را از چشمانم گرفته. به تو خیره می‌شوم و مبهوت سردی نگاه مهربانت می‌شوم وقتی که به‌زور می‌خندی. وقتی که پشت نگاهت میدان مین‌های عمل نکرده است و تو می‌ترسی. که من هم می‌ترسم. تو از من و انفجار افکارت می‌ترسی و من از ویرانی تو، از آشوب ذهن تو و بی‌طاقتی‌ات از دوری. چشمانت را ببند دختر مو طلای. چشمانت را ببند زیبای مهربان. دستان ظریف و باریکت را روی صورتت بگذار. آرام، نفسی عمیق بکش. دستانت را از روی صورتت سُر بده تا بین موهای زردت. موهای لَختت را پریشان‌ کن، بهم بریز. بنشین و نگاهم کن. من را ببین که چه‌گونه محو تماشای تو، محو زیبایی‌های کشف نشده‌ی تو هستم. آرام بگیر دختر. من با تو هستم و تو را در کنار افکارم حس می‌کنم و لمس می‌کنم نم اشک‌های دل‌گرفته‌ات را. تو را تنها نخواهم گذاشت. مین‌ها را تک تک خنثی می‌کنم. من تخریب‌چیه کابوس‌های تو هستم وقتی نگرانی و لرزان، عزیزکم. آرام بگیر دختر مو طلایی. شب‌هنگام است و شب، وقت جنون‌های خفته و عصیان‌گر ماست. امشب را در خواب بگذران. بگذار خوابت را ببینم. بخواب تا شاید در خواب، که نه اصولی هست و نه اخلاقی هست و نه دوری هست و نه... و تو تنها مال منی، به آغوشت بکشم. در میان دشتی که شمشاد‌هایش تا کمرمان بالا آمده، با تو بدوم. در کنار برکه‌ای که زیر درخت بیدمجنون سایه گرفته، با تو بنشینم. با تو بخندم، با تو بگویم، با تو آرام شوم. سرم را روی شانه‌ات بگذارم و در خوابت به‌خواب بروم، تا باز خواب تو را ببینم.

 

 

پی نوشت 1:

جايی در انتهای فيلم «وقتی يك مرد، زنی را دوست دارد»، اندی گارسيا در جمع حاضران يك انجمن مشاوره ترك اعتياد می‌گويد: «همسر من ششصد جور لبخند بلد است كه هر كدامش می‌تواند به هستی آدم روشنايی ببخشد» ثابت كردنش برايم دشوار است، اما گمان می‌كنم اين ديالوگ وقتی نوشته شده كه حضور مگ رايان به عنوان همسر الكلی آقای گارسيا در فيلم قطعی شده. به عبارت ديگر، می‌توانم تصور كنم كه اگر بازيگر ديگری جز خانم رايان اين نقش را بازی می‌كرد، چنين ديالوگی هم نوشته نمی‌شد. زمانی كه دستمزد تام كروز بيست ميليون دلار و در قياس با همتايانش مبلغ كلانی هم بود، می‌گفتند كه تهيه‌كننده‌ها بخش بزرگی از اين مبلغ را به خاطر لبخند‌هايش به او می‌دهند؛ اما خب، به ياد نمی‌آورم كه در هيچ‌يك از فيلم‌هايش، آشكارا به ارزش لبخند او اشاره‌ای شده باشد.
*

من تماشاگر سينما هستم. من آدم خوش‌بختی هستم كه «تماشاگر» سينما هستم. من علاقه‌ای ندارم كه چيزی جز تماشاگر سينما باشم. من دلايل شخصی خودم را برای انتخاب فيلم‌هايی كه تماشا می‌كنم دارم. دلايل من بسيار ساده‌اند. من دلايل ساده خودم را دوست دارم. من نئون را دوست دارم. من انعكاس نئون بر خيابان‌های باران‌‌خورده را دوست دارم. من عينك آفتابی جك نيكلسن را دوست دارم. من از زمان تماشای فيلم «جری مگواير»، دوست‌دار رنِی زلوگر شده‌ام. برايم مهم نيست كه نتوانم توضيح دهم كه چرا گری اولدمن را دوست دارم، اما من گری اولدمن را دوست دارم. من لبخند كج و شرم‌گين نيامی واتس را دوست دارم. من بازی‌های بد نيكلاس كيج را نگاه می‌كنم و با خودم می‌گويم كه اين بشر، هرگز بازيگر نخواهد شد؛ من بازی‌های بد نيكلاس كيج را دوست دارم. من اگر اندی مك‌داول را در «جنسيت، دروغ و نوار ويدئو» (و بعدها در «گرين كارد») نديده بودم، همينی نبودم كه حالا هستم؛ من همينی كه حالا هستم را دوست دارم! برای من قابل تصور نيست كه فيلم دوبله‌شده‌ای از نيكول كيدمن ببينم؛ من صدای نيكول كيدمن را دوست دارم. من از زمان تماشای «پل‌های مديسن‌كانتی»، همه پل‌های عالم را دوست دارم. من كلينت ايستوود و مريل استريپ را دوست دارم. من هميشه انتظار دارم كه دوست‌داشتنی‌‌ترين سفيدپوست‌های عالم را در فيلم‌های اسپايك لی ببينم؛ من عاشق متانت آنابلا شيورا در «تب جنگل»، من شيفته مردم‌داری دنی آييلو در «كار درست را انجام بده» هستم. من سيگار نمی‌كشم، اما دوست دارم فصل نهايی «ساعت بيست‌وپنج» آقای لی را بيست‌بار پشت هم ببينم و ته يك پاكت سيگار را در آورم. می‌گويند محله ناتينگ هيل لندن، زيارتگاه عاشقان فيلم «ناتينگ هيل» شده است؛ من می‌گويم چرا سينمای جهان هر روز يك فيلم نمی‌سازد كه هيو گرانت در آن با لهجه انگليسی‌ خودش حرف بزند- آن‌طور كه در «ناتينگ هيل» از عوالم آدم‌های ساده حرف می‌زد و لرزه بر دل خانم جوليا رابرتز می‌انداخت. من چيزی از فيلم «وقتی يك مرد، زنی را دوست دارد» نمی‌دانم؛ من فقط به خاطر اندی گارسيا و مگ رايان، فيلم را از بساط «آقا داريوش» برمی‌دارم. من اندی گارسيا را دوست دارم. من عاشق ششصد جور لبخند مگ رايان هستم...
*
يك‌بار خانم «آهو نمی‌شوی»، پس از تماشای فيلم «شاخ‌به‌شاخ»، در توصيفش نوشته بود: «پوووف‌ف‌ف». بياييم نقد فيلم را به منتقدان واگذاريم و خودمان، پس از تماشای فيلم‌هايی كه به همين دلايل ساده و شخصی دوست‌شان داريم، نفس‌مان را كه در سينه حبس شده است رها كنيم و فقط بگوييم «پوووف‌ف‌ف»، و فكر كنيم كه اگر در همان لحظه بميريم، خوش‌بخت‌ترين مرده عالم هستيم. ما تماشاگر سينما هستيم. زنده‌باد تماشای سينما!

پی نوشت 2:

ما نسل غمگینی هستیم. نسل بی‌شادی، نسل کم‌فریاد. وسط کودکی‌مان صدای خمپاره داشت و پر بود از عموها و باباهای رفته و نیامده و باز هم غم می‌ماند و آن تفنگ آب‌پاشی که فکر می‌کردیم می‌تواند هواپیما شکار کند. گذشت و نگذشتیم... بزرگ‌تر شدیم و حتی ممنوعه هم نبودیم، انگار اصلا نبودیم. آن‌قدر دیده نشدیم که خودمان پریدیم وسط فیلم‌برداری و  صحنه به هم ریخت. تازه یادشان آمدم که اینجا کشور جوانی‌ست...

 

پینوشت 3:

دورا: کشور من تصویر یه پیرمردی رو داره که از صف پناهنده‏ها بیرون می‏آد و برای این‏که خستگیش رو در کنه روی علف‏ها دراز می‏کشه. روی علف‏هایی که توش یه مین ضد نفر خاک شده. کشور من شبیه اون مادریه که می‏بینه اونیفورم پسرش یه دگمه کم داره. با عجله دگمه رو می‏دوزه و بعدش پسرش ر خاک می‏کنه.
کشور من تصویر یکی از رایج‏ترین فحش‏ها رو داره: ای لامصبِ بد مصبِ سگ مصب!


پیکر زن همچون میدان نبرد در جنگ بوسنی/ ماتئی ویسنی‏یک/ تینوش نظم‏جو/ نمایشنامه

 

پی نوشت 4:

در هر شعری، یکی دل‌تنگ می‌شود؛ تو آن آدم ِ دل‌تنگ باش، وگرنه باید بروی، تا بهانه‌ی شعری باشی، لذّت سیگاری، دلیل قطره‌ی اشکی مثلا. آدمی خیالی، با همین کارکردهای مختصر!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م.الف  |